کلمات درک نمی کنند...
راز تو لای هیچ کتابی پیدا نیست
"نگاهت" هرگز به تفسیر نمی رسد
و ساده نیست توصیف "لمس" دستهات.
-----------------------------------------------------
"قلب"!
خودت را به جمله برسان
پیش از اینکه صد بار تپیده باشی...
----------------------------------------------------
سرخ شدن
در واژه ی "خجالت" خلاصه نمی شود
و "چیز"
بیانگر چیزی نیست
"دوستت دارم"
کفایت نمی کند
درباره ی : "من" چطور بوجود آمده است؟
1- انسان برای ارتباط برقرار کردن با دیگران زبان را ساخته است. در بدو پیدایش زبان کلمه ها کمک می کردند تا انسان برای حل مشکلات خودش و دیگران از دیگران کمک بگیرد و به دیگران کمک بدهد.
2- همزمان زبان عاملی شد برای اسم گذاری روی تجربه ها. تجربه های لذت بخش و دردناک.
3- سلول شرطی است. سلول با شرطی شدن است که می تواند زنده بماند و در تاریخ حرکت کند و در اثر تغییر شرایط زیستی اش متکامل شود تا در نهایت بشود انسان. مغز انسان حاصل تکامل سلولهایی است که در ذات خود شرطی اند. این شرطی بودن عاملی مثبت برای تداوم بقا بر روی کره خاکی است.
4- حافظه در کنار مجموعه ی شرطی شدن های مغز هویتی می سازد بنام "من" که یعنی آگاهی حافظه ازگذشته.
5- یک هوشمندی ناشناخته ای در انسان وجود دارد که او را در زمین کامیاب می کند. یعنی همان چیزی که در مراحل اولیه پیدایش حیات در هر ارگانیزم تک سلولی وجود داشته است. سلول به سمتی پیش رفته که از خودش ارگانیزم زنده ای بسازد که بیشتر قابلیت سازگاری با محیط و تداوم داشته باشد. باید خصوصیتی درسلول وجود داشته باشد بنام از خود گذشتگی. این ویژگی در طول تاریخ تکامل باعث گردیده حیات هیچگاه متوقف نگردد.
6- زمانی در تاریخ وجود دارد که مغز در آن زمان به اوج تکامل اش رسیده: یعنی نقطه ای که کامل ترین ارگانیزم ممکن برای زندگی بر روی کره زمین بوجود آمده. اینجا همان نقطه ای است که بشر وارد فاز جدیدی از زنندگی شده است. از این لحظه به بعد مغز و سلول و ارگانیزم نیازی ندیده که تغییر جدیدی در خودش بوجود بیاورد. به عبارت بهتر باید بگوییم که این کلیت متکامل قدرتمند حتی در برابر تغییرات زیستی ای که در جهت تغییر این کلیت عمل می کرده و می کند مقاومت جانانه ای داشته و دارد. مغز احتمالا هزاران سال است که بدین گونه باقی مانده است.
7- یک چیزی باید تعریف کنیم به اسم آگاهی از خطر در لحظه که به واسطه ی اطلاعات حافظه و یک تطبیق آنی صورت می گیرد. این ویژگی ارگانیزم را باید جدا از فرایند شرطی شدگی بدانیم. شرطی شدن مغز که از اصول بنیادین و ضروری اولین گونه های ابتدایی حیات-در شکل تک سلولی یا هر چیز دیگر- برای تداوم زندگی در زمین بوده در آخرین مرحله ی تکامل کارکردش را از دست داده است. چرا؟ این سوال باید همین جا پرسیده شود که چرا و بر مبنای چه منطق یا پیش فرضی این نتیجه حاصل شده است که مغز در زمانی در گذشته آخرین وضعیت تکاملی اش را پشت سر گذاشته است؟
8- سلول ذاتا دنبال آرامش است. این دنبال آرامش بودن از همان تمایل ذاتی به بقا شکل می گیرد. برای این منظور ساز و کارهایی مهیا می کند برای خودش تا از آسیب های احتمالی محیط - که در آینده قرار است رخ دهند- در امان بماند. اما نکته ی مهم در اینجا نهفته است که در آخرین مرحله ی تکامل ارگانیزم - مغز به درجه ای از آگاهی رسیده است که نیازی ندارد با شرطیت سابق به زندگی ادامه دهد. سلول که در مراحل اولیه نیازداشت تا برای بقا قابلیتی داشته باشد بنام شرطی شدن درفرایند تکامل و در نهایت در شکل انسانی اش به ان چنان آرامش و لذا حساسیتی می رسد که دگر نیازی به بسیاری از شرطی شدگی های مغز ندارد. لذا این شرطی شدن های بی مورد آزارش می دهد و لذا دنبال راهی می گردد که ازشان خلاص شود.
9- به صورتی منطقی می توان فهمید که مغززمانی در تاریخ در حالتی از ظرفیت و حساسیت قرار گرفته که بتواند بهترین و درست ترین عکس العملها را در زندگی داشته باشد. این خصوصیت در تمامی ارگانیزم های زنده عاملی بوده است برای تداوم حیات. تا اینجای قضیه روشن است. اما در اینجا می توان نتیجه گیری کرد که انسان از آن پس وارد مرحله ای از تکامل خود شده است که احتمالا دیگر تنها با عوامل زیستی یا ژنتیکی مرتبط نیست: از اینجاست که تاریخ نوشته ی بشریت در هیات دین و فرهنگ و اخلاق و فلسفه شروع می کند به نوشته شدن. انسان از اینجا به بعد نیاز دارد تا تغییری را خودش در خودش بوجود بیاورد چرا که مشکل کنونی اش دیگر تداوم بقا نیست بلکه کیفیت بقاست.
10- مغز حساسیت و ظرفیت کاملی پیدا کرده برای کنش با زندگی. انسان مغزی را به ارث برده که بواسطه ی برخورد شدید پدرانش با محیط اطراف به اینجا رسیده بوده است. اما حالا این مغز دچار شرایطی که پدرانش درش بودند نیست . پس ظرفیت و حساسیتی که مغزش به ارث برده برایش منفعتی ندارد. درست در اینجا سلول به وضعیت پایداری میرسد. او بر تمام عوامل بیرونی که ممکن است باعث حذفش شوند غلبه کرده و در وضعیتی از ثبات قرار گرفته که دیگر نیازی ندارد به حساسیت و ظرفیت کسب شده ی تا این مرحله اش. این جا این ظرفیت و حساسیت وجود دارد اما بلااستفاده می ماند و لذا عدم استفاده از این قابلیت های سلول باعث می شود اینها احتمالا به شکلی خودمختار در جهاتی حرکت کنند و به فعالیت شان به شکلی ادامه دهند که با واقعیت همخوانی ندارد- چرا که واقعیتی که اینها برایش بوجود آمده اند از بین رفته است. این مجموعه ی بلا استفاده در جهان واقع شروع می کند به ساخت و سازجهانی مجازی : اینجاست که انسان خواب می بیند و اسیر توهم و رویا می شود افسانه می سازد اسطوره ها را واقعی می پندارد اسیر پندار و خیال می شود و رفته رفته بیشتر از واقعیت دور میشود تا اینکه به کلی گسیخته شده و فرو می پاشد. "من" به احتمال خیلی زیاد در این مرحله است که شکل می گیرد. "من" یعنی هویتی که ریشه ای در واقعیت ندارد و بواسطه ی تصور و توهم آن قسمت بلااستفاده از مغر رشد کرده است. هر چقدر سلول امنیت بیشتری برای خودش بوجود می آورد قسمت های بیشتری از این مغز تکامل یافته بلااستفاده می شود و لذا با قدرتی بیشتر "من" را تقویت می کند. این است که انسانی که خیلی در امنیت بزرگ می شود ترسوتر است. میل عجیب ما به ماجراجویی و هیجان بواسطه ی همین است که وجود دارد.
از اینجا سلول شروع می کند به تغییر کردن : یعنی ویژگی ذاتی شرطی شدنش به قصد بقا میرود که با خصیصه ای جدید جایگزین شود. مغز به وضعیت اسفبار و پوچ خودش پی می برد و در به در دنبال رهایی از وضعیت موجود می گردد.
این قسمت بلااستفاده ی مغز دارد کلیت ارگانیزم ما را اذیت می کند برای خودش درگیری ها و مشغولیت هایی درست می کند که چون ریشه در واقعیت زندگی اش ندارند به بعد توهمی و خیالی او وسعت بخشیده و کلیت ارگانیزمش را در برابر واقعیت ناکارا می نماید. البته مغز تمایل اصلی اش این است که ظرفیت و حساسیت اش را در واقعیت به کار بگیرد اما چون واقعیت الان دیگر واقعیت چند ده هزار سال پیش نیست لاجرم با هر مقدار ماجراجویی و بازی هم نخواهد توانست همه ی این ظرفیت و حساسیت را به کار بگیرد. انسان برای به کارگیری این مغز بزرگ چه بازی ها و جنگ ها که به راه نیانداخته و چه ایدئولوژی ها و دین ها که ابداع نکرده است. احتمالا متافیزیک نتیجه ی این قسمت بلااستفاده ی مغز است. از این رو دچار اضمحلال و افسردگی و ناامیدی می گردد. قابل تصور است که افسردگی یا ناامیدی در زمانی از تاریخ بشر وجود نداشته باشد.
در نهایت اینکه : جهان باید به همین سمت می رفته که رفته است. راجع به این داستان هیچ اختیاری نمی تواند وجود داشته باشد چه از سوی انسان چه از سوی طبیعت. آیا همه چیز در نهایت اجبار پیش رفته است؟ آیا نقطه ای وجود دارد که در آن انسان به شخصه حرکتی کرده باشد که او را به سمت خوشبختی یا بدبختی ببرد؟
خون سیاوش از معین
وای اگه خون سیاوش دامن شب رو بگیره
اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره
وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجر ضحاک
اگه باز از تخت جمشید خسرو ای بیفته رو خاک
---------------------------------------------------------
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه
دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه؟
--------------------------------------------------------
کاشکی از بغض دماوندخون نشه قلب ستاره
کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نذاره
کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن
کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن
We think we know a lot more than this body. We think that we know what is good for that body, and that is why we are creating problems for it. It knows what it wants to know. It doesn't want to learn anything from us. If we understand this simple relationship that thought and the body have, then probably, we will allow the body to function and use thought only for functional purposes. Thought is functional in value, and it cannot help us to achieve any of the goals we have placed before us, or what the culture has placed before us
Die militärischen Kriege dort draußen sind nur die Erweiterung dessen, was die ganze Zeit in Ihnen vorgeht. Warum tobt in Ihnen ein Krieg? Weil Sie nach Frieden suchen. Das Mittel, das Sie für Ihre Versuche benutzen, um mit sich selbst in Frieden zu leben, ist der Krieg
Im Menschen herrscht schon Frieden. Sie brauchen nicht danach zu suchen. Der lebendige Organismus funktioniert auf eine außerordentlich friedvolle Weise. Auch die Suche des Menschen nach Wahrheit ist aus dieser Suche nach Frieden heraus entstanden. So wird er schließlich nur den Frieden, der schon in ihm ist, stören und ihm Gewalt antun. Was uns also bleibt, ist der Krieg innerhalb des Menschen und der Krieg außerhalb von ihm. Beide sind eine Erweiterung ein und desselben
Unsere Suche nach Frieden auf dieser Welt wird uns, da sie auf Krieg basiert, nur zu weiteren Kriegen führen, hin zur Verdammnis des Menschen
آخرین یادداشت ها
٢۴۵- آیا آینده رقم خورده است؟
٢۴۶-یوگا
٢۴٧-دوره یخبندان تهران- دوشنبه وسه شنبه تعطیلی ادارات و دانشگاهها و مدارس.
١٩/١٠/٨۶
تمرکز روی چیزها برای شناخت انها. هر گونه تمرکز ی مفید است.
٢۵٢-...
٢۵٣-جهان با تلاش ما جای بهتری خواهد شد. در فرایند شکل گیری ایمان ذهن خودبخود خاموش می شود. در فرایند خاموشی ذهن عشق خودبخود کامل می شود.
ایمان با عقل- عشق با احساس و ذهن با اراده.
٢۵۴-٢٧/١٠/٨۶- آدمها، حرفها و محیط آنقدرها جذاب نیست که در حال نگه مان بدارد. همیشه در فکریم و خیال.
٢۵۵-کریشنامورتی: حسادت عشق نیست. وابستگی عشق نیست. اسارت عشق نیست... و آنچه باقی می ماند باید عشق باشد.
٢۵۶- مولوی: جمله خلقان سخره اندیشه اند/ زین سبب خسته دل و غم پیشه اند
فکرت از ماضی و مستقبل بود/ چون از این دو رست مشکل حل شود
طالب هر چیز ای یار رشید/ جز همان چیزی که می جوید ندید
٢۵٧-همه ی انسانها در سطوح بالای انرژی با هم یکی هستند.
ناخودآگاه جمعی یونگ.
تحلیل مولفه ها برای انتخاب گزینه درست خیلی ناچیز است. مولفه ها بیشمارند. به دریافت های آنی ذهنم معتقدم.
٢۵٨-...
٢۵٩-کریشنامورتی: حقیقت هیچ ربطی به بدی یا خوبی ندارد. حقیقت به کلی خارج از تضاد و دوگانگی است. حقیقت با میل و اراده دست یافتنی نیست.
٢۶٠-حضور در هستی- ماندن در اکنون خویش و آگاهی لحظه به لحظه. جستجو و تلاش به معنای عرفی آن برای رسیدن به حقیقت بی معناست.
دیگر چیزی برای نوشتن ندارم.
چگونگی پیدایش ستارگان
٢١٢-وقتی مقادیر زیادی گاز(عمدتا هیدروژن) تحت تاثیر جاذبه گرانش خود شروع به فروپاشی می کند ستاره ای به وجود می آید. بهنگام انقباض، اتمهای گاز هر بار سریعتر از پیش با یکدیگر برخورد می کنند و در نتیجه گاز داغ می گردد و بالاخره چنان گداخته می شود که اتمهای هیدروژن پس از برخورد با یکدیگر، دیگر از هم جدا نمی شوند بلکه با هم می آمیزند و بدینسان اتم هلیوم شکل می گیرد. حرارت ناشی از این واکنش که باعث درخشش نور از ستاره می گردد فشار گاز را تا به آنجا افزایش می دهد که با گرانش برابر می شود و به این ترتیب انقباض گاز متوقف می شود.
ستارگان به همین نحو مدت های دراز پایدار می مانند یعنی حرارت ناشی از واکنش های هسته ای با جاذبه ی گرانش شان متوازن است. اما عاقبت هیدروژن و دیگر سوخت های هسته ای ستارگان به پایان می رسد. هر چه سوخت آغازین ستاره بیشتر باشد زودتر تمام می شود زیرا هر چه جرم ستاره بیشتر باشد برای خنثی کردن جاذبه گرانش اش باید داغتر شود و هر چه داغتر شود سوختش زودتر به پایان می رسد.
١-حد چاندراسخار: ستاره سردی که یک و نیم برابر جرم خورشید باشد در برابر گرانش خود تاب نخواهد آورد. اما وقتی جرم ستاره از این حد کمتر باشد (مثل خورشید منظومه شمسی) نیروی رانش بین الکترونها که از اصل طرد پاولی ناشی می شود بقای آن را تامین خواهد کرد و در نهایت تبدیل به کوتوله سفید می گردد(با شعاع چند هزار مایل و چگالی صدها تن در اینچ مکعب)
٢-لاندائوی روسی نشان داد که وضعیت نهایی محتمل دیگری برای یک ستاره می توان قائل بود. ستاره ای با جرم حدی تقریبا یک یا دو برابر خورشید اما از یک کوتوله ی سفید بسیار کوچکتر. اینبار نیروی رانش، دافعه میان نوترونها و پروتونها است که موجب بقای ستاره می شود- ستاره نوترونی با شعاع حدود ده مایل و چگالی صدها میلیون تن در اینچ مکعب.
٢١٣-نمایشگاه کتاب تهران- از طرف شرکت-١۵ اردیبهشت ١٣٨۶
به نظرم کنش با زندگی اهمیت فوق العاده ای دارد. باید با دنیا برخورد کرد و درگیر شد. هر چه عمق کنش و درگیری شدیدتر باشد انسان بیشتر احساس زندگی می کند.گستره این عمل بی انتهاست و ارزشمندی اش ارتباطی به نوع آن نخواهد داشت بلکه راز سرشاری زندگی مجموعه ریدادهایی است که صرفنظر از حوزه ی آنها ذرات وجود انسان را به فعالیت و ارتعاش درآورد.
ذهنی که هدف و ارمان را فراموش نکرده است در خالت غیر فعالش از رشد باز می ماند و در حالت فعالش شروع می کند به تخریب عالم. انسان آینده یاد خواهد گرفت که بدنبال چیز خاصی نباشد بلکه در جستجوی اصلی به نام کنش با زندگی ، خود را تعریف و جهان را شناسایی کند.
٢١۴-آدورنو: آرمان انتزاعی از هر لحاظ با خبیث ترین گرایش های جامعه سازگار است.
*همیشه باید وضعیت را در نظر گرفت. شرایط زمانی-مکانی که شکل دهنده خلق و خوها و روحیات اند (ناخودآگاه) همه ی قوانین و تحلیل و تفسیرها را به هم می ریزند ( مولفه ها فراوانند)
٢١۵-به ژنوم خوش آمدید:
"آفریقایی ها بزرگترین تنوع ژنتیکی را نسبت به هر جمعیتی بر روی زمین دارند. این دلالت دارد بر این که زیر گروههایی از آفریقا جدا شده و بقیه جهان را اشغال کردند."
٢١۶-سه شنبه-هفته اول خرداد ٨۶- شادی صدر- خواجه نصیر
٢١٧-موزائیک انسانی:
"آرنولف شخصیت مشهور نمایشنامه <مکتب زنان>، پیرمردی که همه مسخره اش می کنند و زنش به او خیانت می کند ۴٢ سال دارد- مولیر (١۶٢٢-١۶٧٣)
در سنت اسکیموها، در دوران هایی که غذا به اندازه کافی وجود ندارد، پیران که پایان زندگی خود را نزدیک حس می کنند برای مردن به برهوت یخ زده می روند.گ
...
سرآرتور ادینگتون: "جهان از ذهن ساخته شده است." "هنگامی که الکترون به ارتعاش در می آید کیهان می لرزد."
برداشتی از قضیه بل (1964) : در نظام حاکم بر جهان هستی کلیه اشیا و رویدادها با همدیگر پیوستگی درونی دارند و به دگرگونی های حالات همدیگر پاسخ می دهند.
بی نهایت بودن ذرات- دکتر حسابی- نقض بالاترین بودن سرعت نور
209-بن بست در انسانیت معنا ندارد. هیچ محدودیتی برای بشر قابل تصور نیست. باید شدیدا به فیزیک پرداخت. فروردین 86
210-تاریخچه زمان – هاوکینگ: "یک نظریه وقتی خوب است که دو شرط را برآورده سازد : باید دقیقا مجموعه بزرگی ازمشاهدات را بر پایه مدلی که تنها چند عنصر دلخواه را داراست توصیف کند و باید پیش بینی مشخصی درباره ی نتیجه مشاهدات آینده بنماید."
"نظریه صرفا در ذهن ما وجود دارد و هیچ واقعیت دیگری ندارد."
"هر نظریه فیزیکی همواره موقتی است به این معنا که صرفا یک فرضیه می باشد."
"آماج نهایی علم تدبیر نظریه ای یگانه است که همه جهان را توصیف نماید."
1-نیروی قوی(کوتاه ترین برد-هسته اتم)
2-نیروی الکترو مغناطیسی(بین ذرات دارای بار الکتریکی)
3-گرانش
4-نیروی ضعیف (بر ذرات حامل نیرو بی اثر است)
عطار: در دار فنا چون خبرم نیست ز هیچ
کارم همه یا نظاره یا افسانه ست
آگوستین: "زمان یک خاصیت هستی است که خداوند آفریده و پیش از خلق عالم وجود نداشته است."
211-نسبیت خاص(1905): قوانین علم برای همه ناظرانی که حرکت آزاد دارند صرفنظر از سرعتشان یکسان است.
سرعت نور برای همه ناظران ثابت است. هیچ چیز بالاتر از سرعت نور حرکت نمی کند.
این نظریه با نظریه گرانش نیوتن همساز نبود (گرانش با سرعت بی نهایت اثر می کند)
نسبیت عام (1915): گرانش نیرویی همانند سایر نیروها نیست بلکه نتیجه این واقعیت است که فضا-زمان مسطح نمی باشد: فضا-زمان به سبب توزیع جرم و انرژی خمیده یا دارای پیچ و تاب است.
مطابق این نظریه نور باید در میدان های گرانش خمیده شود.
جرم خورشید فضا-زمان را چنان دچار انحنا می سازد که گرچه زمین راهی مستقیم را در فضا-زمان چهار بعدی در می نوردد در فضای سه بعدی به نظر می رسد مداری دایره ای شکل را می پیماید.
در نزدیکی یک جسم دارای جرم مثل زمین گذشت زمان کند می شود. این امر به علت رابطه میان انرژی و بسامد است: انرژی بیشتر=فرکانس بیشتر. وقتی نور در میدان گرانش زمین به سمت بالا می رود انرژی از دست می دهد و بسامدش کمتر می شود.
رنگ یک ستاره جنس ستاره و درجه حرارت ستاره را نشان می دهد.
نور گسیل شده از یک شیء کدر که در اثر گرما گداخته و سرخ شده باشد طیف مشخصی دارد که تنها به درجه حرارت جسم بستگی دارد- طیف گرمایی
هر عنصر شیمیایی مجموعه مشخصی از رنگ های خاص را جذب می کند (جنس ستاره)
بسامد نور بسیار متغیر است: از 4 تا هفتصد میلیون میلیون موج در ثانیه
پایین ترین بسامد در انتهای سرخ طیف نوری
بالاترین بسامد در انتهای آبی طیف نوری
نکته: میدان گرانش کهکشان به اندازه ی کافی بزرگ نیست و تاثیر چندانی بر بسامد نور ستارگان دور دست ندارد.
اگر منبع نور به ما نزدیک شود تعداد موجهایی که در هر ثانیه دریافت می کنیم (بسامد) بیشتر از حالت ثابت منبع نور است و بالعکس. بنابراین: طیف نوری ستارگانی که از ما دور می شوند به سوی انتهای سرخ طیف جابجا می شود و ستارگانی که به ما نزدیک می شوند طیف نوریشان به سوی انتهای آبی جابجا می گردد. این ارتباط میان بسامد و سرعت "اثر دوپلر" نام دارد.
طیف بیشتر کهکشانها انتقال یافته به سرخ است. یعنی تقریبا همگی از ما دور می شوند. حتی میزان انتقال به سرخ طیفها مستقیما با فاصله ما از کهکشان متناسب است. به عبارت دیگر هر چه کهکشان از ما دورتر است با سرعت بیشتری از ما فاصله می گیرد. فاصله ی کهکشانهای مختلف از یکدیگر همواره در حال افزایش است.
هاوکینگ: "نیوتن و دیگران بایستی باین فکر می افتادند که جهانی ایستا بزودی زیر تاثیر گرانش شروع به انقباض می کند.
سرعت فرار از گرانش زمین:11.2 Km/s یا 7 mile/s
تمام جرم ستارگان مرئی به علاوه همه ماده تاریک میان کهکشانها هنوز یکدهم مقدار لازم برای توقف گسترش جهان را تکافو نمی کند.
مکانیک کوانتومی: برای اندازه گیری باید بتوانیم ذره را در پرتو نور مورد مطالعه قرار دهیم. دقت اندازه گیری وضعیت یک ذره ی کوانتومی بناگزیر از فاصله بین تاج های متوالی موج نور کمتر است. برای اندازه گیری دقیق تر وضعیت ذره باید از نوری با طول موج کوتاهتر استفاده کنیم(که یعنی دارای انرژی بیشتر). و در نتیجه بدلیل انرژی شدیدتر نور ذره دستخوش تغییر و جابجایی می شود و لذا نمی شود مکان دقیقش را محاسبه کرد. و بر عکس.
فرضیه کوانتوم پلانک: اگر چه نور از امواج تشکیل شده اما تنها به صورت بسته های کوانتومی گسیل یا جذب می شود.
عدم قطعیت هایزنبرگ متضمن آنست که ذرات از پاره ای جهات چون امواج رفتار می کنند و وضعیت معینی ندارند.
از آنجا که طول موج نور بسیار بزرگتر از اندازه ی اتم است نمی توان به دیدن اجزاء اتم به شیوه معمولی دل بست.
هر چه انرژی ذره ای بیشتر باشد طول موج موج متناظر کوتاهتر است (ذرات در واقع موج هستند)
سئوال: انرژی ذره چقدر باید باشد تا اتم قابل رویت باشد؟
انرژی ذره تعیین می کند که حداقل طولی که می توانیم ببینیم چقدر است.
اسپین: شکل و شمایل ذرات از جهت های مختلف
ذره با اسپین صفر: به نقطه می ماند و از هر جهت یکسان است.
ذره با اسین 1: به فلش یکطرفه می ماند و با 360 درجه چرخش به شکل اولیه بر می گردد
ذره با اسپین 2: به فلش دوطرفه می ماند و با 180 درجه چرخش به شکل اولیه بر می گردد
اسپین 2/1: باید دو دور کامل گردانده شود تا به شکل اولیه بر گردد.
اصل طرد پاولی: اگر ذرات مادی وضعیت تقریبا یکسانی داشته باشند باید سرعت هاشان با یکدیگر فرق کند؛ یعنی برای مدت زیادی نمی توانند در یکجا قرار بگیرند. دو ذره همانند در یک حالت نمی توانند وجود داشته باشند.
پل دیراک 2/1 بودن اسپن الکترون را از لحاظ ریاضی ثابت کرد.
تمام ذرات جهان را حال می توان به دو گروه تقسیم کرد: ذرات با اسپین 2/1 که تشکیل دهنده ماده اند. و ذرات با اسپین 0و1و2 که منشاء نیروهای بین ذرات ماده اند.
میدان گرانش از دیدگاه فیزیک کوانتوم: نیروی میان دو ذره مادی بوسیله ی ذره ای با اسپین 2(بنام گراویتون) حمل می شود. گراویتون جرمی ندارد و لذا نیرویی که حمل می کند دوربرد است.
نیروی الکترومغناطیس: با ذره های بارداری مثل الکترون و کوارک وارد فعل و انفعالات می شوند اما تاثیری بر ذرات غیر باردار مانند گراویتون ندارند. نیروی الکترو مغناطیسی میان دو الکترون یک با چهل و دو صفر برابر گرانش است. جاذبه الکترومغناطیسی بین الکترونها و پروتونهای هسته موجب گردش الکترون ها بدور هسته می گردد.
جاذبه الکترومغناطیسی ناشی از مبادله شمار زیادی ذره مجازی بدون جرم با اسپین 1 است که فوتون نامیده می شود.
نیروی هسته ای ضعیف: موجب پدیده رادیواکتیویته است و روی همه ذرات مادی با اسپین 2/1 اثر می گذارد اما بر ذره های با اسپین 0و1و2 از قبیل فوتون و گراویتون اثر نمی کند. بوزون ها حامل نیروی ضعیف اند.
نیروی هسته ای قوی: گلوئون با اسپین 1 این نیرو را حمل می کند.
تئوری بزرگ یکپارچه: نیروی قوی در انرژی های بالا تضعیف و نیروهای الکترومغناطیسی و ضعیف در انرژی های بالا تتقویت می شوند. در انرژی بزرگ یکپارچگی این سه نیرو قوتی یکسان دارند و بنابراین می توانند وجوه مختلف نیرویی یگانه باشند.
احتمالا در این حالت ذره های مادی با اسپین 2/1 مثل کوارک و الکترون در اساس ذراتی یکسانند.
...
193-... 194-وقتی در یک نظام فکری درگیر شوی تحقق آزادی کامل اندیشه با مشکل مواجه است. فوکو-دانش و قدرت؛ محمد ضمیران: "فوکو پیوسته به دنبال رسیدن به ساحت نااندیشیده و ناگفته بوده است... او راه خود را از حال و گذشته پیوند می دهد.... بر خلاف روش سنتی در پی یافتن شکافها و گسست ها در فراگردهای تاریخی است. از این دیدگاه هیچ گونه قاعده و قانون بنیادی و غیر قابل تغییری وجود ندارد... در واقع هر قدر متنی را تعبیر و تفسیر کنیم به عمق آن نمی رسیم بلکه در می یابیم که کلیه ی تفسیرها از سرچشمه های قدرت نشئت گرفته اند و چیزی جز ساخته ی نظام سلطه نیستند." "هدف فوکو از به کارگیری اصل واژگونی در نظر گرفتن گفتمان قطع نظر از پدیدآورنده ی آن است". مرگ مولف 195-در عصر پایان استراتژی ها و مرگ آنها قرار داریم. فقدان استراتژی نه به معنای ایدئولوژی که به معنای فقدان پشوانه ای برای پویایی و تحرک نسان هزاره حاضر را به سردرگمی و ابهام گرفتار ساخته است. 196-آنجا که جمال است نشانی ز وفا نیست. مولانا: آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است سعدی: آب کز سرگذشت در جیحون چه به دستی چه نیزه ای چه هزار وحشی: ما شعله شوق تو به صد حیله نشاندیم دامن مزن این آتش پوشیده ما را صائب: آزادگی و بی ثمری کن شعار خویش دامان خود چو سرو زدست خزان بردار 197-پیش بینی یقینی نیست اما با توجه به میزان مولفه هایی که در نظر می گیرد می تواند به واقعیت نزدیک باشد. بنابراین هر پیش بینی یا پیش گویی براحتی ممکن است اشتباه باشد. فراموش نکن دامنه ی کلماتت هر چه بیشتر باشد حقیقت اندیشه راحتتر بیان می شود. 198- برداشتی از رولان بارت نوشته رولان بارت: " اگر فیلسوفی آنقدر مفتون کلمات شود که مقهور آنها سخنش را می توان شاعرانه خواند. خواب ها و رویاهای ما کلمات پیش پا افتاده را اخذ می کنند و از آن ها قصه می سازند." وقتی فکر می کنیم یا چیزی را تصور می کنیم در بند واژه ها نیستیم. وقتی نتیجه ی فکرمان را می خواهیم یادداشت کنیم اسیر کلمات و جملات می شویم. به صریح ترین حالت ممکن بیان کن.اجازه بده سیالیت ذهنت حرف بزند یا بنویسد. یک مسئله ی خیلی خیلی مهم در وضعیت الان این است که هر چیزی را به قصد شناختنش تنها از آن رو دنبال کنی که به شخص خودت کمک کند. 199-"کسی که خود را به لایه های عمیق مسائل و پدیده ها مشغول می دارد ناگزیر از حقایق و رویدادهای ملموس اطراف خویش غافل می ماند." 200-از وبلاگ دائو- به نقل از تذکره الاولیاء عطار-ذکر حسین بن منصور حلاج "نقل است که شبلی گفت: آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز کردم. سحرگاه مناجات کردم که : الهی! این بنده ی تو بود مومن و عارف و موحد. این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد. قیامت را به خواب دیدم و خطاب از حق شنیدم: این از آن با وی کردم که سر ما با غیر ما در میان نهاد." 201-رهی معیری: هر چه کمتر شود فروغ حیات/رنج را جانگداز تر بینی/ سوی مغرب چو رو کند خورشید/ سایه ها را دراز تر بینی 54 اعراف- 3 یونس-7 هود-59 فرقان- 4 سجده- 28 ق- 4 حدید-67 نمل- 15 مریم- 19 روم- 7 سباء- 19 عنکبوت- 34 یونس- 64 نمل- 11 روم- 13 بروج- 27 روم- 62 احزاب-23 فتح- 43 فاطر-40 احزاب-7 شعرا- 10 لقمان انسان نئاندرتال 37 هزار سال پیش ناپدید شده است. 202-تئوری تاریخی "انحطاط شهر جهانی" اسوالد اشپینگلر نظریه "بازگشت تاریخ" آلن دوبنوا بودریار در "توهم پایان" هرگز به پایان نمی رسد. 203-ادبیات و هنر بیان زبان و بینشی است که هنوز نیامده و مربوط به سامان دانایی بعدی است. فلسفه با نگاه به این دو سامان دانایی جدید را می شناسد و بعد توصیفش می کند. 204-49 یونس: برای هر امتی اجل معینی است و روز مرگی از جانب خدا که چون فرا رسد ساعتی دیر و زود نگردد. 31 یونس: و کیست که از مرده زنده و از زنده مرده بر می انگیزد. 50 یونس: چرا گنهکاران عذاب را به تعجیل می طلبند. 205-زنجان- 12 عاشورا- قطار عرفان تنها به عنوان یک نوع نگاه دیگر به زندگی و پدیده ها قابل تامل است. آیا قرآن در برگیرنده ی چیزی فراتر از ظاهر آن است؟ 206-ناصر خسرو: به پیش جاهلان مفکن گزافه پند نیکو را که دهقان تخم هرگز نفکند در ریگ و شورستان صائب: آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست رخش می باید که رستم را به میدان آورد صائب: شکایت از ستم چرخ ناجوانمردی است که گوشمال پدر خیر خواهی پدر است صائب: بر زور خود مناز که یک مشت بال و پر در هم شکست شوکت اصحاب پیل را 207-ابتدای تاریخ واقعه ای تاریخی نیست. ابتدای زمان را واقعه ای زمانمند شکل نداده است. به قول هایدگر انسان احساس می کند از اصل خویش بریده است. ضمیران-فوکو-دانش و قدرت-ص 135 "فوکو کتاب واژه ها و چیزها را با نگره پایان عصر انسان به پایان می برد. به گفته او همانگونه که در قرن گذشته بر اثر تغییر در سامان دانایی مفهوم انسان پدیدار شد به همان ترتیب نیز این مفهوم به پایان خود نزدیک می شود. به این معنا که اگر نظم دانایی جدید در هم ریزد سامان حاکم برآن نیز فرو خواهد ریخت و انسان نیز که خود پیامد این شبکه دانایی است ناگزیر ناپدید خواهد شد." فوکو: "قرار دادن علوم انسانی در سامان های سه گانه ی جدید(زیست شناسی-زبان شناسی-اقتصاد) کار ساده ای نیست زیرا همبستگی این علوم به سه حوزه ی مزبور ثابت نیست." "به گفته او با ناپدید شدن ذهن شناسنده انسان به عنوان مقوله ای معرفت شناختی به ورطه ی نیستی در افتاده و زبان جانشین آن شده است. یعنی زمانی که زبان و ناخودآگاه در کانون توجه قرار گرفت دیگر جایی برای آگاهی و ذهنیت خودبنیاد انسان باقی نمی ماند." دیری نمی پاید که انسان موضع پیشین خود را از کف می دهد. 208-به دست آوردنی هایی در این جهان وجود دارد که انسان را به سمتی می برد که پوچ نیست.
← صفحه بعد
نظرات ()